۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

وارستگي

همه ما در چارچوب جامعه سنتي خودمان با مفهوم وارستگي آشناهستيم. وقتي اين كلمه را مي شنويم بي اختيار ياد چند نفر از فاميل هايمان مي افتيم.براي من وارستگي در قباي سوره خاله جان خدا بيامرزم تجلي پيدا مي كند: خاله پدر بزرگم كه چند سال پيش در سن نود وچند سالگي عمرش را داد به شما. اما تا همان سن پيري حضورش مايه آرامش يك فاميل بود. هر جا شكسته دلي بود سوره خاله جان بود تا به او دلداري وقوت قلب دهد. هر كس موفقيتي كسب مي كرد سوره خاله جان را باز هم در كنار خود مي ديد كه بدون هيچ گونه اثري ازحسادت وياچشمداشت برايش آرزو موفقيت بيشتري مي كند. آري! ديگران هم به زبان آرزوي موفقيت مي كنند اما اين كجا و آن كجا. ديگران پس از اندكي خسته مي شوند و مي روند ولي سوره خاله جان در تمام مراحل با حرف هاي محبت آميزش با دعاهايش مي ماندو قوت دل مي داد. سوره خاله جان ما تنها يك ايراد داشت و آن اين بود با تكرار "يه! قوه دي"آنقدر خرت وپرت به خورد آدم مي داد كه آدم مي تركيد!

گفتم ما همه آدم هاي وارسته را در جامعه سنتي خود مي شناسيم. اما متاسفانه به ازاي هر يك آدم وارسته اي كه مي شناسيم ده ها نفر را هم سراغ داريم كه ادعاي وارستگي دارند اما در واقع جز ابراز توقعات بيجا هيچ نمي كنند. وارستگي را در نداشتن و سركوب كردن
ambition
مي دانند وتمام مدت از آنان كه به واسطه
ambition
خود در زندگي از نظر مالي و يا موقعيت اجتماعي جلو افتاده اند انتظار دارند نتيجه زحمات خود را بي چشمداشت در اختيار آنها بگذارند. وقتي هم اين انتظار را برآورده نمي شود شروع مي كنند به بدگويي از اين عده و همين طور فغان از دست زمانه كه چرا با انسان هاي "وارسته اي چون آنها"!!! سر بي مهري دارد! شاهين (همسرم) به اين عده مي گويد "وارفته". البته سوره خاله جان من هم (كه از نظر من نماد يك وارسته سنتي ايراني بود)با مفهوم
ambition
بيگانه بود. او فقط بلند همتي را مي شناخت. با اين همه با
ambition
سر ستيزه نداشت.
اگر مي ديد كسي
ambitious
است همواره احساس او را به بلندهمتي تعبير مي كرد وبراي او و ديگر جوانان از خدا در راه اين عمل خير بلندهمتانه طلب كمك مي كرد. برايش قابل تصور نبود كه كسي اين همه زحمت را تنها براي اهداف زميني برخود هموار كند. اما به خود هم اجازه نمي داد به كسي تهمت بزند و او را حريص بخواند ويا در كارش تجسس كند تا بفهمد نيت واقعي اش چيست.

اين روزهابه شدت دلم آدم وارسته مي خواهد. نمي خواهم بگويم با مرگ سوره خاله جان نسل وارستگان سنتي ما به پايان رسيده. اگر جامعه سنتي را بگرديد خواهيد ديد كه حتي بين "تين ايجير هاي" به ظاهر "جيگولي بيگولي" دور وبر هم هستند كساني كه به معناي سنتي كلمه و "سوره خاله جان وار" رفتاري وارسته دارند. حضورشان در جامعه غنيمت است اما من آرزوي داشتن افراد وارسته را در محيط كارم دارم. در نوشته قبلي ام گفتم استادان ما در ايتاليا يك نوع آرامش فكري براي ما فراهم آورده بودند. اين آرامش فكري از نوع همان آرامشي بود كه انسان تنها در كنار يك نفر وارسته به دست مي آورد.


وارستگي از نظرمن مفهومي است خاص جوامع اصيل و قديمي مثل ايران و يا ايتاليا. با اين كه استادان ما در آمريكا آدم هاي نازنيني بودند. با اين حال به نظر من استادان آمريكايي ما همان قدر با مفهوم وارستگي بيگانه بودند كه ما با مفهوم
ambition.
در نوشته هاي بعدي ام برخي رفتار هاي استادان ايتاليايي ام را كه از نظر من نشان از وارستگي آنها دارد تشريح مي كنم تا منظورم روشن تر شود.



توضيح: گمان مي كنم "يه!قوه دي" حتي براي آنان كه تركي بلدند نا آشناست. "يه" يعني بخور. "قوه" يعني "نيرو" و در زبان همنسلان سوره خاله جان يعني "مغذي-انرژي زا-سرشار از ويتامين
و در مجموع
يعني
nutritious.

۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

Peer pressure

من در ايتاليا چهار همكلاسي داشتم. از نظر علمي همگي كمابيش در يك سطح بوديم.ما با همديگر زياد در باره مطالب ارائه شده در كلاس ها و سمينار ها بحث مي كرديم. هر هفته تمرين هايمان را هم باهم مرور مي كرديم. با دانشجويان سال هاي بالاتر هم زياد نشست و برخاست داشتيم. البته همانطور كه قبلا چند بار عرض كردم در محيط هاي اين چنيني هر سال به اندازه قابل توجهي به معلومات فرد افزوده مي شود به طوري كه سال پايين تري هر چقدر باهوش و زرنگ باشد به حد قابل توجهي از سال بالاتري كم سوادتر است. همين طور يك پست-داك از دانشجوي سال آخر هم از نظر علمي و هم از لحاظ "هوش اكتسابي" به طرز محسوسي جلوتر است.

در چنين جو و محيطي وقتي دانشجو از استاد خود مي شنود اگر
ambitious
هستيد فلان مقاله را بخوانيد خود به خود به خواندن مقاله گرايش پيدا مي كند. به خصوص اگر ببيند يكي از همكلاسي هايش دارد همان مقاله را مطالعه مي كند.مي داند ساعتي بعد درباره اين مقاله بحث خواهد شد پس مي داند اگر از محتواي مقاله خبر نداشته باشد در جمع دوستانش حرفي براي گفتن نخواهد داشت. او نمي خواهد از همتايان خود عقب بماند. نه به خاطر آن كه با آنها احساس رقابت مي كند. نه به خاطر آن كه جايزه و يا امتياز ماديي كسب كند. نه به خاطر آن كه بخواهد روي كسي را كم كند. نه به خاطر آن كه خداي ناكرده به دوستانش حسادت بورزد. اتفاقا كاملا برعكس! چون به مصاحبت همقطارانش علاقمند است مي كوشد با خواندن آن مقاله جزوي از اين جمع شود.
اين است معناي
peer pressure
كه در ايران به غلط از آن به "رقابت" تعبير مي شود.

سئوال اين است: استادانمان در ايتاليا چه نقشي در ايجاد اين جو داشتند؟ جواب به تعبيري "هيچ" و به تعبيري ديگر "همه" است! اين جو به طور طبيعي به وجود آمده بود. آنها در ايجاد چنين جوي دخالت مستقيم نداشتند. به جاي اين دخالت بيجا تمام سعي خود را به كار مي بستند تا محيطي آرام و به دور از تنش ايجاد كنند تا فكر دانشجو يان آزاد باشد. پس از سه سال اقامت در ايران و كار در اين پژوهشكده با ذره ذره وجودم با تك تك نورون هاي مغزم حس مي كنم كه اين آرامش دقيقا همان چيزي است كه مابدان نياز داريم. خود ما, خود نسل ما, خود خود خود مابايد كمر همت ببنديم تا آرامشي را كه براي محيط علمي لازم است به وجود آوريم.

۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه

2+2 چهار نمي شود، فرودگاه بدون دستشويي نمي شود!

بار اول بود كه براي خروج از كشور به فرودگاه امام مي رفتم. قبلا" يك بار ديگر هم رفته بودم تا بارم را، كه اشتباها" به مقصد ديگري رفته بود، از آنجا تحويل بگيرم. اولين بار كه رفته بودم به نظرم فضاهاي مربوط به تحويل بار محقر آمد. فكر كردم چون هنوز رسما" راه اندازي نشده اين طور است. اما اين بار ديگر تمام پروازهاي خارجي از تهران و به تهران در اين فرودگاه پهلو مي گيرند. حدود سه صبح بود كه به فرودگاه رسيدم. جاده ها خلوت و همه چيز به ظاهر تميز و شيك. اولين خوان، بازرسي بار و ورود به بخش گيشة شركتهاي هواپيمائي كمي خلوت تر از همان بخش در فرودگاه مهرآباد، امابه همان بي نظمي! پس از آن گيشة شركتها. گرچه بيش از 2 ساعت و نيم قبل از پرواز به اين بخش رسيدم ولي چند صف تشكيل شده بود. بي نظمي صفها به همان صورت مهر آباد بود. نه نظمي وجود داشت و نه تمهيداتي براي ايجاد نظم. كارت پرواز به شكل بين المللي آن در آمده بود، شايد به همين دليل متصديان پشت گيشه، كه بسيار منظم و كاركشته به نظر مي رسيدند، فرصتي بيش از معمول براي صدور كارت پرواز احتياج داشتند؛ اما انصافا" بسيار مودب بودند. مسافران طبق معمول مشغول حدس و گمان كه بالاخره بار اضافي را بايد چكار كنند! اين خوان هم به خير گذشت، جز تأسف عميق از بي نظمي مردم و بي توجهي مسئولان براي تمهيد نظم، كه در هر فرودگاه مدرن مرسوم است.
عبور به قسمت ترانزيت، گذر از خوان بررسي گذرنامه، نظم داشت و تمهيد نظم هم قابل توجه بود. مردم هم به نظر مي رسيد مراعات مي كنند. به سختي مي شد برآورد كرد كه اگر تعداد پروازهاي بيشتر شود آيا تعداد گيشه ها مناسب است يا خير.
در قسمت ترانزيت دو قهوه خانه، بگوييد كافي شاپ، باز بود. يكي ايراني و ديگر ايتاليائي با كمي اختلاف قيمت. چون بخش ايتاليائي خلوت تر بود آنجا را انتخاب كردم، اما به هر حال هر دو قسمت پر از سيگاري و دود سيگار بود. نمي دانم چرا نظام بي دود مهرآباد به نظام دودي تبديل شده است! آخرين خوان، بازديد نهايي بدني و بار و سپس محل سوار شدن به هواپيما. در عبور از خوان بازديد همان بي نظمي مشاهده مي شد. معلوم بود كارمندان آموزش كافي نديده اند. بعد انتظار در بخش سوار شدن. ظاهرا" بخشها منظم تفكيك شده اند. اما قطعا" فضاي لازم و حريم كافي محاسبه نشده است. طبق معمول از حريم عبور خبري نيست. البته فعلا" براي ساعتي يك يا دو پرواز كافي است، اما مگر نه اينكه طبق گفته هاي مسئولان فرودگاه ظرفيت 4 ميليون مسافر فعلي مي تواند به 100 ميليون نفر افزايش يابد. واضح است كه اين تخمين غلط است و مسئولان 2+2 را لابد 40 مي گيرند و نه 4!
اما بشنويد از دست شويي ها! در بخش گيت 13 تا 26 سه قسمت توالت وجود دارد. يك قسمت در دست تعمير؛ يك قسمت مردانه خراب؛ تنها يك قسمت آماده! خواستم استفاده كنم. ديدم صف به بيرون زده است ايستادم. وارد فضاي توالت شدم. به زحمت جا براي سه نفر بود، سه دهنه توالت. فضا كوچك، محقر، تأسيسات جاده قمي ( قديم نه جديد)، امكانات كم! اين وضعيت دستشويي ها يكي نشان مي دهد كه باز هم براي برنامه ريزان ما 2+2 چهار نمي شود؛ دوم شايد نكتة بسيار عميق تري. شايد اصلا" ما ايرانيان به " دفع" توجهي نداريم. آن را مطبوع و مطلوب نمي دانيم. توجه داريد كه هنوز در صحبت هنگامي كه از ادرار و دفع انساني مي خواهيم صحبت كنيم شرممان مي آيد و ابتدا كلماتي براي عذر خواهي بر زبان مي آوريم. شايد به همين دليل دستشويي هاي ما، دست كم در بخش عمومي و دولتي، همواره محقر، كم تر از نياز، و كثيف است. اصلا" فضولات را انساني نمي دانيم، مي خواهيم به نوعي از شر آن خلاص شويم. آن را نبينيم. مثل اينكه فضولات و " فضل" ربطي زباني هم به هم دارند، و مي دانيد كه بخشي از جامعة ما علوم طبيعي، مثل فيزيك و نجوم، را علم نمي دانند، فضل مي شمارند! در هر حال، حالم از دستشويي به هم خورد! شكي ندارم كه به زودي مسئله دستشويي ها در فرودگاه امام به معضلي تبديل خواهد شد، و حدس مي زنم كه اين مشكل تنها به اين بخش مربوط نيست، در بخشهاي ديگر هم بايد ديده شود.

نتيجه:
ما در آموزش فيزيك حتما" اشتباه هاي عميقي مي كنيم كه نتواسته ايم به مهندسان و مديران جامعه ياد دهيم كه 2+2 مي شود چهار، نه بيشتر و نه كمتر! دو اينكه علوم انساني ما هم نتوانسته اند به مديران ياد بدهند " دفع" و فضولات انساني دست كم همان قدر اهميت دارد كه خوردن و خوابيدن و آموزش و معنويت: كسي از بي " معنويتي " نمي ميرد، اما از دفع بد چرا! البته شايد ما مرگ را مطلوب مي دانيم و شروع زندگي در دنياي جديدي ديگر! در هر حال شايد به همين دليل فساد جامعه را در جامعه درك و مديريت نمي كنيم، مي خواهيم آن را زير فرش پنهان كنيم و نبينيم.
پس دقت كنيم كه بخشي از اين نابساماني ها به علت برداشت غلط خود ما از علم و آموزش است؛ تقصير را فقط به گردن ديگران نيندازيم.

Ambition

وقتي در ايتاليا دانشجو بودم از زبان استادانمان كلمات
ambition
و
ambitious
را فراوان مي شنيدم. در اوايل كار معني اين كلمات
را نمي فهميدم. مثلا استادانمان مي گفتند"فلان مسئله را در اين حالت خاص كنيد. آنگاه اگر
ambitious
هستيد آن را در حالت كلي تر دوباره حل كنيد" و يا مي گفتند "لان مقاله را بخوانيد و اگر خود را
ambitious
مي دانيد بهمان مقاله را هم كه مفصلتر و عميق تر است مطالعه كنيد."

هيچكدام از كلمات فارسي كه من به عنوان مترادف اين كلمه مي دانستم در جمله معني نمي داد. گيج مي شدم و با خود مي گفتم آيا منظورشان "جاه طلبي" است؟! "بلند همتي " است؟! "بلند پروازي" است؟!"داشتن آرزوهاي بزرگ" است؟! كم كم با موضوع كنار آمدم و فهميدم ما در فرهنگ خود چنين مفهومي با چنين معناي مشخص و با چنين تاكيدي نداريم. نزديك ترين مفهوم به

ambition
را ما در فرهنگ خود در جمله "آرزو بر جوانان عيب نيست" يافتم. هرچند حتي اينجا هم تاكيد زيادي بر اراده فرد نيست. اين آرزو مي تواند از نوع "قسمت و قضا وقدر" باشد. به علاوه مفهومي كه در آن مستتر است اين است كه علي الاصول آرزو داشتن عيب است اما به خاطر گل رو و قد رعناي جوانان برايشان ارفاق قائل مي شويم و بر آنها به خاطر داشتن آرزوهاي بزرگ خرده نمي گيريم! اين در حالي است كه استادان ما در ايتاليا در واقع ما را تشويق مي كردند تا
ambitious
باشيم. جالب تر آن كه اين تشويق آنها در آن محيط بسيار موثر مي افتاد. در باره اين محيط به تفصيل خواهم نوشت.


اگر دقت كرده باشيد در دوبله فيلم هاي غربي (به خصوص فيلم هاي آلماني و آمريكايي) زياد تركيب "آرزوهاي بزرگ" و يا "بلندپروازي" را مي شنويم. اين كلمات درجملاتي كه به كاربرده مي شوند معمولا خيلي توي ذوق مي خورند. اما خوب مترجم بيچاره كلمه ديگري براي جايگزين كردن
نمي يابد.

دايره كاربرد مفهوم
Ambition
تنها به محققين محدود نميشود.
ambition
به انواع مختلفش دغدغه خاطر فرد غربي است.
يكي براي
پولدار شدن
ambitious
است ديگري در كار هنري و يا ادبي و يا علمي و.. جامعه و محيط هم مهر تاييد بر اين حس مي گذارد. البته در غرب هم حرص و آز"مذموم است. اما فرهنگ غربي برعكس فرهنگ سنتي ما بين
" حرص و آز" و
ambition
تمايز قائل مي شود.


نمي خواهم جمله كليشه اي "علت ناكامي تاريخي ما مسلمانان بيگانگي با مفهوم
ambition
است." ده ها نفر ايراني هستند كه چنين جملاتي را در جرايد بلغور مي كنند. تنها فرقشان در اين است كه هر كدام مفهوم متفاوتي را
جايگزين
ambition
مي كنند! اما مي گويم ما بايد سعي كنيم بيشتر با اين مفهوم و مفاهيم مشابه آشنا شويم و فرق آن را با "حرص وآز" "خيال پردازي" "بلند پروازي هاي احمقانه" و غيره بشناسيم. اگر خود در زمينه اي
ambitious
نيستيم ديگري را به خاطر
ambitious
بودن در اين زمينه تقبيح نكنيم. قسمت عظيمي از وقت فيزيكپيشگان نسل انقلاب به غيبت پشت سر كساني كه
ambition
ثروتمند شدن داشتند گذشته است!گاهي با خود فكر مي كنم اگر آنها به جاي اين كار به كار مفيدتري مي پرداختند تا كنون مشكل قحط الرجال در جوامع دانشگاهي
ما حل شده بود!

Jodcast

يكي دو هفته ي پيش مهماني در پژوهشكده ي نجوم داشتيم كه به دعوت پژوهشكده براي تدريس در يك مدرسه و كارگاه به ايران آمده بود. ايشان يك عضو پسادكتري در دانشگاه منچستر هستند. يك پژوهشگر جوان.

در جلسه ي آخر كلاس ها در آخرين اسلايدي كه نشان دادند آدرس اين وبگاه را گذاشته بودند:

http://www.jodcast.net/

گويا تعدادي پژوهشگر جوان هستند كه با هم، اين وبگاه را راه انداخته اند و درش اخبار نجومي را براي عامه مي گويند (فايل هاي صوتي بر روي وبگاه مي گذارند). بسته به تنوع زبان مادري اعضاي اين گروه، اين اخبار به زبان هاي مختلفي است . مثلا چون يك ايراني فارسي زبان هم آن جا هست، همان طور كه مي بينيد اخبار به زبان فارسي هم در اين وبگاه وجود دارد!

اگر در اطرافتان جوانان علاقه مند به شنيدن اخبار روز نجومي داريد ( آن هم به زبان ساده و به فارسي) حتما اين وبگاه را به ايشان معرفي كنيد. در ضمن گويا خوشحال مي شوند اگر در ترجمه ي اخبار به فارسي هم گه گاه به آن آقاي ايراني عضو اين گروه كمك كنيد.

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

چپ كوك و مفاهيم و اصطلاحات نوين

يكي از دوستان قديمم كه نويسنده اي توانا و حرفه اي است در وبلاگ شخصي اش تحت نام مستعار "چپ كوك" مطالب جالب اجتماعي-ادبي مي نويسد. نگرش او نوين و غير تكراري است و قلمش بي نهايت شيرين و جذاب است. در بين همكاران فيزيكپيشه ما بسيارند كساني كه هر از گاهي بادي به غبغب مي اندازند و ژستي مي گيرند كه "بله! ما برعكس شما تك بعدي!!! نيستيم و علاوه بر فيزيك درباره مسايل اجتماعي و سياسي هم صاحبنظريم." بعد هم شروع مي كنند به "آسمون-ريسمون" بافتن و حرف هاي صد من يه غاز
را به عنوان تحليل سياسي-اجتماعي به خورد ما دادن.
جالب آنكه آنان كه "خانه پدريشان " دز طبقات بالا تر برج عاج واقع است خود را در مسايل اجتماعي صاحبنظر تر مي دانند.
بدتر آن كه همين "تحليل هاي آبدوغ خياري اجتماعي" كم كم آنها را متبختر مي كند. بي جهت گمان مي كند تافته جدا بافته اند و سري از ديگران سوا دارند.

اما آنچه كه چپ-كوك مي گويد از جنس ديگري است. كاملا مشخص است كه
چپ كوك
آنچه را كه مي گويد كاملا درك و لمس كرده. برعكس همكاران برج عاج نشين ما واقعا در اجتماع بوده و گشته و به پيچيدگي ها و هزار توي بودن آن كاملا واقف است.
چپ كوك
درباره هر
.مسئله اجتماعي نظر نمي دهد
او فقط به مسايلي مي پردازد كه به واقع با
آنها آشناست.

در ماه مهر چپ كوك نوشته اي داشت تحت عنوان "ادبيات رمان و مشكل نوشتن". در اين نوشته چپ كوك تاكيد كرده بود كه فقدان كلمات براي وسايل جديد زندگي مدرن نوشتن را براي نويسنده سخت مي كند.

من در اينجا مي خواهم نكته اي به آن اضافه كنم. در دنياي جديد مفاهيم جديدي هم مرسوم شده اند كه ما متاسفانه نامي براي آنها نداريم. اين فقر كلمات نه تنها براي نويسندگان حرفه اي مشكلزاست بلكه ارتباط بين دو همكار و يا استاد و دانشجو را هم مشكل مي كند. استفاده از كلمات غربي براي اين مفاهيم تا حدي مشكل را برطرف مي كند. اما تا وقتي از كلمه بيگانه استفاده مي كنيم مفهوم هم بيگانه مي ماند و خودي و خانگي نمي شود. منظورم مفاهيمي چون لابي كردن
giving credit
ambition
peer pressure
هستند. در باره يك يك آنها مفصل سر فرصت
صحبت خواهم كرد.

برخي مفاهيم دنياي قديم هم وجود دارند كه در كشور وفرهنگ ما بسيار بيشتر از كشورهاي غربي حضور دارند. با اين حال در انگليسي براي آنها كلمه وجود دارد اما در فارسي خير. منظورم مفاهيمي
چون
matriarch
and
patriarch
هستند. من در نوشته هاي قبلي در مورد وضعيت جامعه دانشگاهي ايران شديدا به كار بردن اين كلمات نيازمند بودم اما چون اين كلمات خارجي بودند از خير استفاده از آنها گذشتم. استفاده از معادل فارسي "پدر سالار" و "مادر سالار"هم چندان درست نيست چرا كه اين دوكلمه بار معنايي منفي دارند.بيشتر زورگويي را در ذهن تداعي مي كنند تا فردي را كه براي رفاه وپيشرفت خاندانش مي جنگد و عرق مي ريزد.

۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

سرسره بازي نوجوانان

وقتي خواهرم سه- چهار ساله بود من اورا به پارك مي بردم تا سرسره بازي كند. هر ازگاهي كه سر وكله نوجواني در محوطه بازي پيدا مي شد دل من شروع مي كرد به شور زدن. مي ترسيدم او با قدرت بدني مردانه و عقل بچگانه اش طوري تاب وسرسره سواري كند كه به خواهرم و ديگر بچه ها آسيب برساند. وجود اين نوجوانان در محوطه بازي براي بچه ها خطرناك است. اين را همه والدين مي دانند. اما نمي توان ورود نوجوانان را به محوطه بازي ممنوع كرد.به هر حال پارك به آنها هم تعلق دارد. پس چه بايد كرد؟


هر از گاهي برسر سمينار ها و جلسات هفتگي مان در پژوهشگاه دقيقا همين احساس به من دست مي دهد. به هنگام بحث هاي جدي آنان كه قدرت كلام بالا دارند اما به هر دليل علاقه اي به بحث هاي فيزيكي ندارند تعمدا به بحث آسيب مي رسانند و آن را به بيراهه مي كشانند. با اين حال نمي توان جلوي آنها را گرفت. در صورت اعتراض "آزادي بيان" را پيش مي كشند و اعتراض كننده را ديكتاتور مي خوانند. اگر اين گونه پيش برود حسرت داشتن جلسات هفتگي به گونه اي كه از دل بحث هاي آن ايده هاي ناب متولد شوند در دل ما خواهند ماند!

پس چه بايد كرذ؟!