۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه

سرقت علمی - ادبی

مدتی قبل وقتی دنبال راه حلی برای محاسبه توزیع انرژی اطراف یک سیاه چاله می گشتم به موضوع جالبی برخوردم! ۶۵ مقاله از آرکایو به دلیل سرقت علمی-ادبی حذف شده بودند! این مقاله‌ها به ۱۴ فیزیکدان و دانشجوی فیزیک از چهار موسسه و دانشگاه کشور ترکیه تعلق داشتند. خودتون این‌جا ببینید. جالب ترین این نویسنده‌ها دانشجویی است به اسم
Mustafa Salti
که ظرف مدت ۲۲ ماه ۴۰ مقاله در آرکایو ارائه کرده! جالب اینجاست که ۲۵ تا از این مقاله‌ها چاپ شده‌اند! جزئیات بیشتر را ملاحظه بفرمائید:


شرح مفصل‌تری از این ماجرا را می‌توانید اینجا و اینجا بخوانید. در مقاله‌ی دوم جمله کوتاهی هست که به سادگی این پدیده را توصیف می کند:


They're isolated, their English is bad, and they need to publish,… so they plagiarize…


وضعیت خیلی شبیه کشور خودمون به نظر می‌رسد. چه محیط مستعدی داریم، اینطور فکر نمی کنید؟

۱۳۸۶ آبان ۱۹, شنبه

ريسك

در نوشته قبلي ام آوردم كه للاند با كار سخت و صرفه جويي شديد توانست در مدت سه سال سرمايه اي به هم بزند. اما اگر للاند مي خواست به همين روش ادامه دهد از حدي بيشتر پولدار نمي شد. للاندپس از پولدار شدن هم به كار سخت ادامه داد. طبعا نوع كاري كه در اين مرحله انجام مي داد بيشتر فكري و مديريتي بود تا بدني. اما آن چه او را قادر ساخت تا به آن اندازه ثروت بيندوزد قابليت او براي پذيرش ريسك هاي معقول بود.يكي از اين ريسك ها كه ثروت و قدرت للاند رابه طرز افسانه اي بالا برد سرمايه گذاري وسيع در كشيدن راه آهن شرقي-غربي آمريكا بود. در آن هنگام بيشتر پولدار ها از سرمايه گذاري در اين پروژه عظيم ابا داشتند. پروژه بي اندازه بلند پروازانه مي نمود. اما للاند نترسيد ودل به دريا زد.

خدا رحمت كند داريوش كبير را! اما من معتقدم اگر اين خط آهن ساخته نمي شد آن"ايالات" "ايالات متحده" نمي شدند. و اگر هم اتحاد خود را حفظ مي كردند تبديل به ابر قدرتي كه ما اكنون مي شناسيم نمي شدند! آري! براي رسيدن به موفقيت هاي بزرگ بايد توان و جرات امتحان راه هاي و ايده هاي جديد را داشت. البته با يد به اندازه كافي مطالعه كرد تا ريسك كار معقول باشد.


در كار فيزيك هم همچنين است. بايد به ايده ها ي جديد فكر كرد. اما نبايد هر ايده عجيب و غريبي را منتشر كرد. از كشور هاي جهان سومي و مخصوصا از جماهير شوروي سابق مدام مقاله هايي بيرون مي آيند كه تجسم ريسك نامعقولند. به ظاهر ايده هاي بلند پروازانه اي را مطرح مي كنند كه قرار است فيزيك را متحول كند اما اشكالات اساسي دارند. من هر وقت ايده نويي دارم كه اندكي با آنچه به طور معمول مطرح مي شود متفاوت است ابتدا ايده را مي نويسم و به يكي از فيزيك پيشگاني كه در اين زمينه تبحر دارد و من اورا در همايشي ديده ام مي فرستم و از او نظر مي خواهم. به اين ترتيب ريسك اشتباه فاحش كردن پايين مي آيد.در كشور هاي جهان سوم چون ارتباطات كمترند احتمال اشتباه فاحش بيشتر است. در نوشته "طوطيان هند" كه واكنش منفي از طرف برخي خوانندگان ايجاد كرد كوشيده ام شرح دهم چگونه مي توان نظر فيزيكپيشگان ديگر را به اندازه كافي جلب كرد تا به هنگام لزوم به ايميل هاي علمي آدم جواب دهند. جواب دادن به چنين ايميلي با جواب دادن به ايميل تبريك سال نو فرق دارد! اين كار يكي دو روز از جواب دهنده وقت مي گيرد. طبيعي است كه اول آدم بايد نظر طرف را جلب كند تا انتظار داشته باشد كه او برايش اين قدر وقت بگذارد.

در ضمن نظر خواستن از همكاران در مورد ايده ها كار عجيبي نيست خود من هم به طور مرتب از همكارانم در اروپا و آمريكا چنين ايميل هايي دريافت مي كنم. در مواردي كه محاسبات به موضوعات كاري من مربوط باشد از من مي خواهند ايده شان را بررسي كنم تا ببينم "آيا ايده كار مي كند." رسم بر اين است كه اگر شخص از مقداري بيشتر به غنا و پروراندن ايده كمك كرد جزو نويسندگان مقاله خواهد شد

۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

ترکشهای یک انفجار هسته‌ای

بر عکس همشه که خندان بود، عصبانی به نظر می‌رسید. علتش را پرسیدم. گفت که نامهء زیر را دریافت کرده:


Dear Dr. ****
Thank you for submitting your ms. to the Journal of ***. Unfortunately due to Governmental restrictions, we are unable to proceed further with your ms.. We sincerely apologize for this unfortunate decision and asking your understanding during tense geopolitical situation which your country is facing .

Best wishes
Editor-in-Chief

استنفورد وجويندگان طلا

هنگامي كه للاند جوان بود در يك آتش سوزي تمام دارايي خود را از دست داد. اين اتفاق مصادف با زماني بود كه معادن طلا در كاليفرنياي شمالي كشف شده بود و گروه گروه از جاهاي مختلف قاره آمريكا به كاليفرنيا سرازير مي شدند تا ثروتي به چنگ آورند.جالب اين است كه كساني كه به دنبال جستجوي طلا رفتند اگر چه به طلا دست يافتند اما ثروتمند نشدند! ثروت نصيب كساني شد كه به ا ين معدنچيان كالا و يا "خدمات" مي فروختند. هر موقع كه معدنچي اي طلا پيدا مي كرد براي اين كه كار سخت و محيط خشن و وحشي آن زمان كاليفرنيا و غم دوري از خانواده را بر خود قدري آسان كند شروع مي كرد به ولخرجي. قيمت اجناس و "خدماتي" كه ارائه مي شد دركاليفرنياي آن زمان كه در واقع آخر دنيا حساب مي شد به طرز سرسام آوري بالا بود. در نتيجه طلاي به دست آمده به آساني از دست مي رفت. طبيعي است كه در چنين محيطي ميزان فساد خشونت و بهره كشي خارج از حد تصور براي يك نفر آدم معمولي باشد.

للاند پس از آتش سوزي از همسر خود خداحافظي كرد و راهي چنين محيطي شد. او در كاليفرنيا به كار بقالي مشغول شد. زندگي او در طول سه سالي كه در آنجا بود به حد وحشتناكي ساده و به دور از هر نوع وسايل آسايش بود. او حتي يك بالش هم نداشت و موقع خواب پوتين هايش را زير سرش مي گذاشت. اما پس از سه سال سرمايه قابل توجهي به هم زد و به پيش همسرش جين بازگشت. البته او هنوز با استنفورد ميليونري كه بتواند دانشگاهي با چنين عظمت برپا كند فاصله زيادي داشت. او ثروت خودرا به تدريج در طول عمر خود با استفاده از مغز قوي اقتصاديش به دست آورد. آنچه كه در آن سه سال كسب كرد تنها سرمايه اوليه براي كارهاي بعديش بود.

اما اينجا مي خواهم به
نكته ديگري تاكيد كنم. لحظه اي خود را به جاي للاند بگذاريد. فرض كنيد ثروت خود را در جواني با چنين سختي اي و در چنين محيط خشني به دست آورده ايد. به هنگام پيري چه ديدي نسبت به يك نفر جوان آكادميك مانند جردن خواهيد داشت؟
آيا حاضر خواهيد شد به توانايي هاي اين آدم اعتماد كنيدو پول زبان بسته تان را ( قسمت عمده دارايي تان را) كه با اين همه زحمت به دست آورده ايد در اختيار او بگذاريد تا ايده هاي نوگرايانه خود را كه هرگز تاآن زمان در جايي امتحان نشده امتحان كند؟

سياره نپتون

در بلاگ
cosmic varianceمطلب جالبي نوشته شده:

Dark Matter: Still Existing
Sean at 3:41 pm, November 1st, 2007
I love telling the stories of Neptune and Vulcan. Not the Roman gods, the planets that were originally hypothesized to explain the mysterious motions of other planets. Neptune was propsed by Urbain Le Verrier in order to account for deviations from the predicted orbit of Uranus. After it was discovered, he tried to repeat the trick, suggesting a new inner planet, Vulcan, to account for the deviations of the orbit of Mercury. It didn’t work the second time; Einstein’s general relativity, not a new celestial body, was the ultimate explanation.

In other words, Neptune was dark matter, and it was eventually discovered. But for Mercury, the correct explanation was modified gravity.


بقيه ماجرا را مي توانيد در اينجا بيابيد.

۱۳۸۶ آبان ۱۲, شنبه

پيري با ايده هاي جوان و دلي جوانتر

للاند و جين پس از پركشيدن شاهزاده به آمريكا بازگشتند اما قبل ازبازگشت به خانه ابتدا در شرق آمريكا به سراغ دانشگاه هاي معتبري چون هاروارد رفتند و با روساي آنها درباره طرحي كه در ذهن داشتند به گفتگو نشستند. ابتدا استنفوردها در انتخاب بين يك موزه يا يك دانشگاه مردد بودند. اما پس از مشورت با اين بزرگان مصمم شدند كه يك دانشگاه در محل املاكشان در كاليفرنيا بسازند.
در آن روزگاران دانشگاه هاي معتبر چون هاروارد تنها از دانشجويان مرد ثبت نام مي كردند. به علاوه دروسي كه تدريس مي شد از فارغ التحصيلان بيشتر يك "اديب" مي ساخت تا يك فرد با قابليت هاي عملي براي پيشرفت و كار در زندگي. جين و للاند دانشگاهي مي خواستند كه به اين نوع محدوديت ها خط بطلان بكشد.آنها اصرار داشتند دانشگاه از دانشجويان شهرونداني "مفيد" بسازد. به علاوه مي خواستند از زنان هم به عنوان دانشجو ثبت نام كنند. اگر اشتباه نكنم اين موضوع از نظر زماني بايد اندكي قبل تر از حركتي باشد كه در ايران خانم دولت آبادي و ديگران براي تاسيس مدارس ابتدايي دخترانه عمومي به راه انداختند. (البته مدارس خصوصي دخترانه كه در آن دختران متمولين و به ندرت دختران خدمتكاران آنها تحصيل مي كردند از قديم وجود داشتند و اعتراضي هم به آنها از طرف جامعه نبود.) بگذريم! از موضوع اصلي بحث منحرف شدم.


للاند ايده هاي خود رابا بزرگان هاروارد و ديگر دانشگاه ها در ميان گذاشت. همه اين ايده ها در حد تئوري از سوي آنها تاييد شد. اما هنگامي كه استنفورد به آنها پيشنهاد رياست چنين دانشگاهي مي داد (صد البته با حقوق و مزاياي چرب ونرم)آنها در عمل مي گفتند كه توان انجام چنين كاري را ندارند. دل كندن از محيط جا افتاده دانشگاه هاي شرق و سفر به غرب وحشي و ساختن دانشگاهي در ميان يك روستاي به دور از هر گونه مظاهر تمدن نوين چيزي نبود كه از عهده آنها بر آيد. به علاوه آنها به روش هاي قديم خو گرفته بودند. آنها را ياراي آن نبود كه با اين همه ايده جديد به يكجا روبه رو شوند.
بالاخره يكي از اين بزرگان يكي
ازدانشجويان سابق خود به نام جردن را كه آن موقع حدود چهل سال داشت به آنها معرفي كرد. بايد تا كيد كنم چهل سالگي براي رياست دانشگاه سن بسيار كمي است. در آمريكا از "غوره نشده مويز گشتن" خبري نيست.

اين پير فرزانه مي دانست كه بر پايي چنين دانشگاهي با چنين ايده هاي نويني در چنين مكان دور افتاده انرژي يك جوان را مي طلبد. آري چنين دانشگاهي رئيسي مي خواست كه به همراه دانشگاه "تاتي تاتي" كند. زمين بخوردو بلند شود. قدم به قدم بردارد و راه رفتن بياموزد. امتحان ايده هاي نو كار كسي نيست كه از اشتباه بهراسد.كار كسي نيست كه در لايه هاي عميق ذهنش باور داشته باشد همه چيز را از قبل مي داند. كار كسي نيست كه گمان كند تا ديگري بگويد "ف" او در خواهد يافت "فرنگيس". كاري كسي نيست كه مي پندارد آنچه كه بقيه در آيينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند. كار كسي نيست كه اشتباهاتش را به دليل اين كه به شهرت و اعتبارچهل -پنجاه ساله اش لطمه مي زند زير فرش قايم كند. كسي مي خواهد كه پيوسته به دايره تجربياتش بيفزايد و اگر اشتباهي كرد زود آنها را تحليل و جبران كند


استنفورد ها به سراغ جردن رفتند و او را به عنوان رئيس و رهبر دانشگاه استخدام كردند. از آن هنگام ورد زبانشان اين بود رئيسي انتخاب كرده ايم كه به همراه خود دانشگاه رشد كند و بزرگ شود.

از نظر يك نفر مقيم سرزمين گل و بلبل روساي سي و چهل
ساله دانشگاه ها امري عاديند! اولين چيزي كه به نظر مي رسد اين است: استنفوردها رئيس جواني انتخاب كردند كه بتوانند او را روي انگشت بچرخانند و نظرات خود را به او تحميل كنند. اگر هم او روزي "شاخ در آورد" با هارت و پورت او را بترسانندو رويش را كم كنند. لابد يك نفر چهل و پنج ساله هم در بساطشان استخدام مي كردند تا هر از گاهي اين دو را به جان هم بيندازند و از اين جنگ گلادياتوري لذت ببرند و به سياست ديرينه اما همواره موفق تفرقه بينداز و حكومت كن عمل كنند. نه خير! استنفورد ها از اين جنس افراد نبودند. خانه اي كه اين گونه بنا شود به زودي از هم مي پاشد.دانشگاه استنفورد از بدو پيدايش زلزله هاي زيادي به خود ديده اما بيش از صد سال است كه ماندگار است. طبعا راز ماندگاري "راست گذاشتن" "خشت اول" توسط "معمار" است.

استنفوردها به اين رئيس جوان و ايده هاي نوش در عمل ارزش قايل بودند. اور ا نه به صورت يك لعبتك و يا يك عروسك خيمه شب بازي ويا حيف نان كه هر از گاهي بايد "رويش را كم كرد" بلكه به صورت ناخداي تواناي كشتي آمال و آرزو هايشان و محافظ و باغبان ثمره جاويدان زندگي شان مي نگريستند. شعور آن را داشتند كه او را در برابر طوفان هاي آينده تقويت كنند تا اين كشتي در مواقع خطر غرق نشود. نه آن كه با راه انداختن جنگ هاي گلادياتوري او را تضعيف كنند.

آري استنفوردها به جردن جوان اعتماد كردند (اعتماد به معناي غني آمريكايي اش كه ما در فرهنگ خود با آن بيگانه ايم). پول زبان بسته شان را بيدريغ به پاي ايده هاي نوين او ريختند. اگر للاند نيز همچون پسرش يك شاهزاده بود اين عمل تنها تحسين بر انگيز بود!اما او شاهزاده نبود! براي به دست آوردن هر دلار از داراييش جان كنده بود. اين اعتماد او به يك دانشگاهي جوان با ايده هاي نو از نظر من نه تنها تحسين بر انگيز بلكه اعجاب آور است! براي اين كه ارزش و عظمت اين اعتماد را به تصوير بكشم در نوشته بعدي يك فلاش-بك مي زنم به دوران جواني استنفورد پير

بانگ نماز بي وقت:*

" .... هرجا كه مهمي در پيش است، كارناگردگان و كودكان .... را نامزد مي كنند، و خطاها مي افتد..."

سير الملوك، ص 209
بانگ نماز بي وقت:*
چگونه مي توان يك پژوهشگاه را نابود كرد؟

بسيار ساده ! اصلا" فكر نكنيد سرويسهاي اطلاعاتي خارجي لازم است مداخله كنند، تا از اين طريق كشور ما را تضعيف كنند و رشد علمي آن را كند كنند. كافي است، همانگونه كه بزرگان تاريخ ما گفته اند، كارهاي خرد به دست افراد بزرگ بسپاريم و كارهاي كلان به دست افراد خرد؛ كافي است مديريت يك پژوهشگاه بزرگ را به دست فردي نا بلد، مدير بد، بسپاريم. از فردا استخدام افراد جديد و اخراج افراد موجود، به دليل ناكارآمدي افراد موجود و جايگزيني آنها توسط افراد كارآمد شروع مي شود؛ تنبيه اداري افراد فضول، بگو بلدهاي ناقد، شروع مي شود؛ سلف سرويس هر روز تغيير مي كند، گاهي دو نوع غذا به دستور رئيس، عرضه مي شود: غذاي چرب خوش مزه متعارف و نيز غذاي پرهيزي مثلا" دوغ براي سالم- پسندان؛ قرارداد با شركتهاي نگهدارنده تجهيزات پژوهشي گران قيمت به بهانه اينكه تجملي است و هزينه هاي بيجا، مانند خريد قطعات يدكي، را لغو مي كنند، و بر سر اهداف مبارك و انگيزه هاي خير خواهانه رئيس با هم دعوا و كتك كاري مي كنند؛ عده اي هم درخفا به رايانه هاي شخصي افراد سر مي زنند، اطلاعات و تصاوير شخصي يا خصوصي آنها را مي ربايند، و به نام اهداف مقدس ملي به رئيس، به خاطر ظاهر غير عرفي يا شرعي وابستگان آن شخص، شكايت مي كند.
كار تمام است. پژوهشگاه از كار افتاده است. كارمندان و پژوهشگران دست از كار مي كشند، گرچه وانمود مي كنند كار مي كنند، يا خراب كاري مي كنند. افسردگي، عصبانيت، شگفتي، گيجي، و فحاشي مي ماند و يك نهاد پژوهشي كه قبلا" دست كم لك و لكي مي كرد. اين گونه مي توان براحتي يك پژوهشگاه را از كار انداخت. كسي هم نمي تواند اعتراض بكند اعتراض يعني اغتشاش و حركت خلاف اهداف و منافع ملي، يا خيانت به كشور، كه نتيجه آن هم روشن است.
ياد اين نكته افتادم از كتب قدماي خودمان ( نصيحه الملوك، امام محمد غزالي، موسسه نشر هما، تهران، 1386، ص 24 و 25)
" و عمر رضي الله عنه هر شب به جاي عسس مي گرديدي تا هر جا خللي بديدي تدارك كردي و گفت اگر گوسپندي گرگين بركنار فرات بگذراند و روغن در وي نمالند ترسم كه روز قيامت مرا از آن بپرسند. .....عبدالله عمر با جماعت اهل بيت او مي گويد كه ما دعا كرده بوديم تا خداي تعالي عمر را در خواب بما نمايد، پس از دوازده سال وي را بخواب ديدم همي آمدي چون كسي كه غسل كرده باشد و ازاري بخويشتن گرفته. گفتم كه يا امير المومنين چون يافتي خداي را تعالي و با تو چه احسان كرد؟ گفت يا عبدالله چندست تا از نزديك شما بيامدم؛ گفتم دوازده سال. گفت تاكنون در حساب بودم و بيم آن بود كه كار من تباه شود اگر نه آن بودي كه حق تعالي رحمت كردي. حال عمر چنين بود با آنكه در همه دنيا از اسباب ولايت ذره يي بيش نداشت."
حال عمر، و تعلل در رسيدگي به گوسفندان، كه چنين باشد حال شيعه علي چه خواهد بود كه چنين با خلق خدا و پژوهشگران رفتار مي كنند.
توجه: تمام مصاديق بالا عين واقعيت است، تحريف و تخيل نيست. نه تنها كه يك پژوهشگاه چنين است، بلكه دست كم دو واحد پژوهشي مي شناسم كه اين چنين در حال نابود شدن اند.

* سيرالملوك، نظام الملك، انتشارات زوار، 1385 ، ص95